لحظاتی برای پایان

انسان‎ها عموما خوش بین هستند. پایان هر چیز را خوب تصور می‎کنند. فرض می‎کنند روزهای پایانی عمرشان در کنار ساحل دراز کشیده‎اند و خوشحال از نتیجه کارهایشان در طول عمرشان هستند. اما لحظات پایانی واقعا چه شکلی هستند؟

برای آنکه احساس کنونی‎ام را متوجه شوید، باید بگویم دستانی که اکنون بر روی کیبورد فرود می‎آیند، کمتر از یک ساعت قبل با سرعتی نه تند و نه آرام در حالی که بر روی یکدیگر قرار گرفته بودند به بالای قلب یک پیرمرد فرود می‎آمدند. پیرمردی که صورتش کبود شده بود و خودش را خیس کرده بود و در لحظات آخر حتی نمی‎توانست خر خر کند. با اینکه حال خوشی ندارم، اما ترجیح می‎دهم این لحظات را توصیف کنم. برای چرایی اصرار من برای توصیف این لحظات، شاید خوب باشد بدانید من فردی بودم که روزهای زیادی از عمرم را با شعار “طوری زندگی کن که انگار روز آخر عمرت است”، زندگی کرده‎ام و الان تصور شفافی از لحظه آخر یک زندگی دارم.

بگذارید ابتدا به طور خلاصه امروز را برایتان روایت کنم. همچون روزهای قبل ساعت ۴ از خواب بیدار شدم و مشغول مطالعه و تحقیق شدم. ساعت ۵:۴۵ ورزش روزانه‎ام که ۳ کیلومتر دوندگی است را آغاز کردم. در راه برگشت بودم که متوجه یک ناله شدم. نگاهم را به آن طرف کوچه چرخاندم و متوجه شدم پیرمردی روی زمین دراز کشیده است. ابتدا فرض کردم مشغول ورزش است، به دلیل اینکه این فرد را روزهای زیادی مشغول ورزش و حرکات کششی دیده بودم، اما بیشتر که دقت کردم فهمیدم اتفاق بدی در حال رخ دادن است. با سرعت خیلی بالایی بر روی صورت او رفتم و متوجه شدم توان سخن گفتن ندارد. با ۱۱۵ تماس گرفتم، با خودم تصور می‎کردم که نه گوشی بوق می‎خورد و نه کسی جواب می‎دهد. احساس بی حسی و گیجی نسبت به همه چیز داشتم. با صدای محکمی به خودم آمدم که می‎گفت اگر می‎خواهید به شما کمک کنیم باید با ما صحبت کنید. متوجه شدم چند ثانیه‎ای صحبت‎های اورژانس را از دست داده‎ام. به سرعت آدرس را دادم و با توجه به توصیه‎های ۱۱۵ ابتدا او را به سمت چپ برگرداندم و چونه‎اش را بالا دادم، نفس او اندکی برگشت. بعد از مدتی دوباره نفسش متوقف شد. و دهانش کف کرد و فرد کاملا خودش را خیس کرده بود. احساس کردم دیگر تمام شده است. ۱۱۵ گفت باید ماساژ قلبی بدهی. شروع به ماساژ دادن قلبی کردم. در چشمان پیرمرد که هنوز نوری وجود داشت خیره شدم و می‎گفتم “الان می‎رسند، با من بمون” کم کم چشمانش نیز بسته شد و صورتش بیشتر کبود می‎شد تا اورژانس رسید. کمک کردیم و او را داخل اورژانس گذاشتیم. درب ماشین اورژانس که بسته شد، اولا خیالم راحت شد که دیگر من وظیفه‎ای ندارم، دوما نگرانی اینکه آیا امکان دارد زنده بماند و یا نه به سراغم آمد. بدون هیچ احساسی قدم زنان به سمت خانه برگشتم. نمی‎دانم چه حالی دارم. فقط می‎دانم لحظات پایانی زندگی رنگی و زیبا نیستند. انسان در لحظات پایانی خودش را خیس می‎کند و دهانش کف می‎کند.

چند روز قبل که با دوستانم به دیدن فیلم “ماجرای نیمروز: رد خون” رفته بودیم، در اواسط فیلم جمله‎ای از رومن گاری در کتاب خداحافظ گاری کوپر را به دوستم گفتم. اینکه نسلی که جنگ ندیده و احساس جنگ را درک نکرده، در واقع زندگی نکرده است. به دوستم گفتم با اینکه کمپین‎های تبلیغاتی چالشی را پشت سر می‎گذاریم، اما آنقدر که باید هیجان را در زندگی‎مان احساس نمی‎کنیم. من هم از جنگ بیزارم، اما از زندگی آرام بیشتر بیزارم. امروز یکنفر بر روی دستانم به لحظات پایانی رسید. نمی‎دانم که مرده است و یا زنده است. اما می‎دانم که هیجان زیادی را از زندگی می‎خواهم. روزهای زیادی هر شب قبل از خواب نوشته‎ام که روز آخر عمرم را چه کار می‎کنم. در ابتدا جواب‎های کلیشه‎ای می‎دادم. جواب می‎دادم پدر و مادرم را می‎دیدم و یا همچین جملاتی به ذهنم می‎رسید. اما بعد از مدتی فهمیدم در روز پایان عمر باید همان کاری را بکنی که روزهای قبلی کرده‎ای. این یعنی امروز زندگی‎ات را باید مانند همان روز پایانی زندگی کنی. و این به آن معنی است که نباید گرفتار روزمرگی و خواب آلودگی باشی. من  بیشتر از دو سال است که تصمیم دارم هر روز به سوال بزرگ زندگی‎ام فکر کنم. سوال بزرگ زندگی کنونی من در ارتباط با اراده است. در این لحظه می‎دانم این سوال حتی در لحظات پایانی، حتی وقتی که خودم را خیس کرده باشم، ارزش وقت گذاشتن داشته است. از آنجا که قرار است در نهایت خودم را خیس کنم، پس باید قبل از آن خودم را بر روی خیلی از چیزها راحت کنم. خودم را بر روی سوال‎هایی راحت خواهم کرد که هیجان به جواب رسیدن‎شان کمتر از سکانس‎های هیجان انگیز جنگی نباشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *