تد: فلسفه من برای یک زندگی شاد

این تد را “تیم فریس” در داخل وبلاگش معرفی کرده است. اگر تدتاک‎های تیم فریس را ندیده‎اید، توصیه می‎کنم در یک فرصتی به سراغشان بروید.

[aparat id=”2dh8V”]

علتی که باعث شد این تد را داخل وبلاگ بگذارم، حرف‎های داخل تدتاک نبود. احتمالا این حرف‎ها را شنیده‎اید. علت مهم، شخصی که این حرف‎ها را می‎زند است.

به بهانه‎ی این تد، در مورد یک بحث مهم قصد دارم صبحت کنم. قطعا مخاطب اول این بحث هم، خودم هستم.

در قسمتی از کتاب “خداحافظ گاری کوپر”، رومن گاری عزیز به نکته‎ی ظریفی اشاره می‎کند. یکی از شخصیت‎های داستان عنوان می‎کند که:” نسل بعدی چه نسل مزخرفی هستند به‎دلیل اینکه نه جنگی دیدند، نه رکود اقتصادی و ….”

قطعا ما هیچکداممان آرزوی جنگ یا تورم سه یا چهار رقمی را نداریم. اما با نسلی که هیچ سختی ندیده چه کنیم؟ به شخصه در تمام دوران زندگی‎ام از حداقل آرامش نسبی برخوردار بوده‎ام. هیچوقت برای انجام هیچ کاری مجبور نبوده‎ام. هیچوقت با دشواری پیچیده‎ای رو‎به‎رو نشده‎ام.

در کنار این مسائل، خیلی سختی‎های مصنوعی برای خودم ساخته‎ام. ماه‎های زیادی بدون پول زندگی کرده‎ام. سال‎ قبل، رکود بیشترین دوندگی را در سخت‎ترین شرایط در مشهد احتمالا شکسته‎ام. روزهایی که زمین یخبندان بود و هوا برفی، ۳٫۱ کیلومتر دویدن روزانه‎ام را ترک نکرده‎ام، و احتمالا به همین دلیل با سه سرماخوردگی سخت هم رو‎به‎رو شده‎ام. امثال قصد ترک این دوندگی مازوخیستی را ندارم، فقط واکسن آنفولانزا را برای پیشگیری زده‎ام و ۳۰ روز قرص مولتی ویتامین برای تقویت سیستم دفاعی بدنم مصرف کرده‎ام.

اما تمام نکته‎ی کار همین‎جاست! آیا خوردن قرص مولتی ویتامین برای سخت‎تر دویدن منطقی است؟
آیا کسانی که برای زنده ماندن باید کوهی را فتح کنند با کسانی که با تجهیزات و برنامه‎ریزی کوهی را فتح می‎کنند، ارزش یکسانی دارند؟

یک روز با یکی از اساتیدم در مورد یک بحث فلسفی صحبت می‎کردیم. من به او گفتم:” از آن کسانی نیستم که فلسفه بخوانم، عصر همان روز در کافه با قهوه روی میز و سیگاری بر لب، دنیای اطراف و آدم‎های اطرافم را نقد کنم. روزی که فصلی از فلسفه “پوچ گرایی” را خواندم، شب همان روز را در پارک، روی نیمکت فلزی خوابیدم”

آن استاد به من گفت:” تقریبا فایده‎ای ندارد. چون تو در تمام لحظات می‎دانستی خانه و اتاق و تختِ گرمی هم داری”. حقیقتا هنوز به جواب صحیحی در این مورد نرسیده‎ام که آیا سختی مصنوعی، همان تاثیر سختی واقعی را می‎گذارد؟

تکلیفِ نسلِ ما دهه هفتادی‎ها که با دشواری‎های ساده‎تری نسبت به نسل‎های قبلی رو‎به‎رو بوده‎ایم چیست؟

اما از طرفی می‎توانم نسل‎های قبلی را به دلیل کاری که مجبور به انجام آن بودند ولی امروزه دیگر تاثیر زیادی ندارند تقبیح کنم. نسل قبلی که هر روز از رشادت‎هایشان و نسل سوخته بودنشان حرف می‎زنند، اما امروزه که جامعه با آرامش و امنیت رو‎به‎روست، عرضه ایجاد شرایط مناسب اقتصادی یا شرایط ایجاد فعالیت و تولید علم را ندارند. گویی آن‎ها فقط کاری را کردند که مجبور بوده‎اند و امروزه تنها زندگی را می‎گذرانند.

به بحث اصلی‎مان برگردیم!

اگر هیچ قانون و فلسفه‎ای ندارید، شاید هنوز هیچ سختی در زندگی تحمل نکرده‎اید. البته که با خواندن کتاب و دیدن فیلم، می‎توان فلسفه زیادی را کسب کرد، اما منظور در اینجا دانش فلسفه نیست، بلکه فلسفیدن زندگی است.

کارِ سختِ نسل ما، آرمان‎گرا بودن و ماندن است. اینکه داروی بیهوشی و مُسَکِن “امنیت و آرامش” را مصرف نکنیم و سعی کنیم هر روز رو‎به جلو حرکت کنیم، در حالی که می‎دانیم هیچ مشکلی، که ما را مجبور به حرکت کردن باشد، در زندگی نداریم.

این تد را گذاشتم تا ببینید فردی که در زندگی‎اش سختی می‎کشد چطور صادقانه می‎گوید:” می‎خواهم دنیا را تغییر دهم” و بعد از آن تلنگری به خودم بزنم که در شرایط انسان معمولی بودن چطور باید به “تغییر این دنیا” فکر کنم.

Related Post

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *